سلطان محمد مطربي سمرقندي
192
تذكرة الشعراء ( فارسي )
گشتم و اين ابيات از آن جمله است : نظم : زهى خجسته اساسى كه قبّهء اخضر * خميده از پى تعظيم او در اين منظر محيط فيض الهى است طرح دلكش او * بود به طينت او نور پاك حق مضمر نداى : « من دخله كان آمنا » آيد * به عاكفان حريمش ز صانع اكبر تبارك اللّه از اين خانقاه عاليشان * كه هست وضع لطيفش موجّه و دلبر نه خانقاه مُعَلّا كه بيت معمور است * ز آسمان شده نازل بدين ديار مگر زمين فاخره از فخر ز آسمان بگذشت * كه گشته از ره تعظيم كعبه را مظهر كتابهاى رُقوم نقوش او انجم * نمونهاى ز زِه طاق او خط محور نموده از خم طاقش فلك چو قنديلى * مثال مشعلهء مهر و چرخ نيلوفر زهى بناى شريفى كه سقف مرفوعش * به پيش عقل مهندس ز عرش داده خبر خط كتابهء او نوربخش ديده و دل * اگر قبول ندارى بيا در او بنگر كمند جذب الهى است صورت زنجير * به زير گنبد او . . . « 1 » به زير گنبد او مرغ وهم در طيران * هماى كنگرهء عرش را شده رهبر بعد از مطالعهء آن اين كمينه را به دعاى خير ، مخصوص گردانيده دست به جانب دستار برده ، كاغذپارهاى پيچيده ، بيرون آورده لطف نمودند . من آن را گرفته بوسيده ، بر سر نهادم و ندانستم كه در آن كاغذپاره چيست ! فاما همين مقدار قياس كردم كه تنگهء مثقالى در آنجا هست . چون مرخص به مراجعت گرديدم ، شخصى در بيرون خانقاه گفت : حضرت آخوند ، عجب كوتاههمّتى كردند كه جائزهء قصيدهء شما تنگهاى كه همين ساعت بيوهزنى ، به رسم نياز آورده بود ، آن را انعام نمودند و الحاح كرد كه بگشاى ، تا ببينيم كه نو است يا كهنه ؟ ! چون بگشادم ، اشرفى ديدم ، به وزن يك مثقال مسكوك ، به نام عبد اللّه خان و حال آنكه خان مغفور مذكور ، در آن فرصت اشرفى يك مثقالى نزده « 2 » بود ! از حيرت بيهوش شدم و اين صورت را به بعضى از احباب ، عرض كردم و استماع اين
--> ( 1 ) . در اصل نوشته نشده است . ( 2 ) . در نسخهء استنساخ شده : ( نهزده ) .